تبليغاتX
زیرنویس

زیرنویس
شعر و نوشته های روح اله محمدی قیری 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

ضحاک ها تمامی ندارند....

بهار و بوي برگ هاي تازه.

بهار و آواز پرندگان.

بهار و هلهله ي دسته جمعي بچه هاي خوش حال از رسيدن نوروز.

بهار و بوي لباس هاي نو و اتو كشيده.

بهار و همه ي چيزهايي كه طعم زندگي و سرسبزي و اميد مي دهند.

معمولن اين روزهاست كه در گنج خانه ي خاطره هامان ماندگار و ثابت هستند.و درد آور است كه مي دانم و مي بينم كه همه ي دوستانم مدتي است بهار را در بي خبري و غم و افسردگي و حسرت گذشته سر          مي كنند.در حسرت خاتم فيروزه ي بواسحاقي كه همه چيز به سمت كمال و ترقي سير مي كرد.در حسرت و غم آن روزها كه شعر  اين متاع نادر ،چون تاج سلطاني بر سر و چشم شاه مجلس نگه داشته مي شد.چقدر روزهايمان شبيه و مساوي روزهاي طي شده بر خواجه شمس الدين محمد است.شاعر شيرين زباني كه گزندگي زبان منتقدش نيز شيرين و دل نشين است.سرگذشتمان همان تنهايي حافظ ناشنيده پند است كه روزي هم چون هنر و ادبيات امروز منزوي و گوشه نشين شده بود.عجيب است اين قول روزگار كه همواره در گوشمان مي خواند كه حالت به شود و چرخ اين گونه نخواهند ماند.وعده اي كه انگار قصد عملي شدن ندارد.

ایران بانو

كدام عجوزه ی ساحره اي سرزمين پاك و مقدست را نفرين نمود كه قرن ها اسير چنگال ناداني و سال ها گر فتار تاوان نفهمی شده ای؟

ایران بانو

بغض حاصل از مرگ کدامین اولادت در گلوی نحیف ات گیر کرده است که این گونه چهره ات غمین و زار نمایان مانده است.بگذار آبی از خنکای بهشت همان آدم ازلی به صورت حواییت بپاشم تا شاید این گرد خستگی از رخ هم چون هابیل ات شسته شود.قدری امانم بده تا از کوزه ی خیام جرعه ای آب در پیاله ی حافظ بریزم و این حنجره ی تیغ خورده ی منصوریت را از سرخی خون جوانان وطن بشویم.

ضحاک ها تمامی ندارند.قدری امانم بده تا رضای خوشنویس هزار دستان علی حاتمی را از ضربه های بی امان حرامزاده ی شش انگشتی برهانم.سناریوهامان نیز این ماردوش عاشق مغز جوان ایرانی  اشغال نموده است.فجر رهایی و نوید پیروزی ایران بانو در گور هان نجات دهنده ی همیشگی نهفته مانده است.لای ترمه ای که از عرق مردان و سلحشوران همین آب و خاک تنیده شده است و عفت گیس بلندان همین سرزمین گلدوزی ترمه را مزین نموده است.

ایران بانو

عزیزکم ....بهار هرچند هم که سبز و زیبا باشد باز هم بدون یاران خفته در چهاردیواری تنهایی برای من پاییز است.از این شیرمردان  شنیده ام که فرموده اند:

فرقی نمی کند دشنام یا که خیر              یادش به خیر هر که ز ما یاد می کند.

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

شيون نكن

ماهي ِ كوچك ِ من

دريچه هاي تور امشب تنگ تر شده بود.

مابقي را....

اين شعر به اين عكس نياز دارد.امضا شاعر

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 4:42 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]
آخر همه ی دیکتاتورها.

همه ی دیکتاتورها حاکم نمی شوند.همه ی رهبر ها هم دیکتاتور نمی شوند.اما دیکتاتورهایی که به کرسی قدرت تکیه می زنند،ابتدا به عوام فریبی دست می زنند.شخص دیکتاتور تحمل این که تیتتر روزنامه ها نام شخص دیگری  بزند را ندارد.شاهد این که روزی حاکم کوبای کمونیستی نتوانست نام چه گورا که نهال یک دیکتاتور بود را بعد از نام خود تحمل کند وقطع کرد. و خود را سوگوار چه گورا نشان داد.مرگ قذافی در این حالت که شبیه به مرگ دزد ناموس ِ مردم بود،لرزه به تن دیکتاتور های موجود انداخت. البته شخصیت دیکتاتور به گونه ای نیست که این وضعیت را درس عبرت کند. بلکه از همان لحظه تصمیم می گیرد به اصلاح شیوه های زمامداری خود دست بزند. نه این که هدفش گردزدایی از جامعه باشد بلکه هدفش تعیین مواردی است که مدتی بتواند روی آن ها مانور بدهد.سن انسان به حدی رسیده است که بداند فصل تک محوری به اتمام رسیده است. روان از هم گسیخته ی یک دیکتاتور فقط قادر است جان مردم را به لب برساند. و  جامعه را ویژه ی عده ای کند و بقیه ی مردم را که اکثریت هستند را به گوشه براند و به نابودی تدریجی براند.قذافی با شتر به سازمان ملل می رفت تا شبیه به گاندی فرقه ای را طرفدار خود کند.امروزه هر کسی از طریق تکرار نام به دنبال کسب نام و آوازه باشد پدال حرکت به سوی مرگ خود را بیش تر فشار می دهد. صحنه هایی چنین رقت بار و زشت در دنیا دارد از تعداد انگشت های انسان فراتر می رود. و تکرار آن در دنیا

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

نوشابه

تهران      باد کرده در گلوی ِ این نوشابه

این نوشابه ی گازدار

با طعم روزهای مضحک و مردود.

تهران     لج کرده در گلوی این نوشابه

این نوشابه ای که روزهای گَس را

بی این که تو سَر کُنی

بی این که شب کنی      روزهای مانده  بر تردد و دیوار.

تو لج کرده ای

ایستاده ای  با  گیس هایت

مزد  گورکن های  خفته را

در بحبوحه ی تردید، نقد می کنی.

تو کج کرده ای مستقیم ِ همه ی راه های  منتهی  به  خودت  را

اشغال می زنی

اکراه  می خری از پاکی روسری محبوب .

هر وقت این مزدورِ مادران خفته

شیرافکن ِ شراب ِ میعاد من شوند

تو کوچ  روسریت  را  لج  می بری

 به ابتدای آبادی.

شک  می نویسی از  همین  گراز های  بی حوصله

 تا  کج کنی  چراغ های  بی بوته

روی سرمشق  منصوب  این  معلم  متروک.

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 0:19 قبل از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

 پدر آبیار  لاله های خونین است...

بارها و بارها دسیسه ی ناجوانمردانه ی شاهنامه را که همان جلوگیری از شناختن رستم توسط پدرش است ، مرور کرده ام .در هر مروری و هر بازبینی به این نتیجه رسیده ام که ماهیت همه ی حسادت ها و همه ی شقاوت ها به دسیسه ختم می شود. به این که چقدر راحت می شود دست به نیرنگ شد و به ادامه ی آسایش شخصی و ملتی  خاتمه داد.درست است که سرنوشت مختوم همه ی ما گذاشتن و گذشتن است،اما باید به این مطلب توجه داشت که کیفیت گذشتن هم امری قابل تدبر است.

به هر حال خراج ماندن  در این سرای کهن همان عمر گران مایه است و به آسیاب بردن موهای سیاه آدمی است.گر چه دیگر نالیدن از پیری و میان سالی به کلیشه ای روزمره تبدیل شده است اما این را باید بگویم مواجه شدن با بعضی از روایت ها و اعمال انسان ها گاهی پیری زودرس را با دست های برهنه تقدیم انسان می کند.

نوشتم که بگویم بی مهری یاران گرمابه و گلستان چه راحت افسردگی را به آدمی تقدیم می کند.گاهی این  بی وفایی خودخواسته و گاهی هم از اجبار است.به یاد داشته باشیم که وطن ما همیشه مورد تاراج مردمانی به شدت بی وفا و کم مهر بوده است و مدام چنگال مردان زور به مغز جوانان ایرانی آغشته می شده است.دموکراسی هم چندان کمکی به حال این نکبت روز افزون دامن گیر مردم ما نکرد.هر روز به هر دلیل کوچکی اندکی از سرمایه ی مردمان این سرزمین به تاراج می رود و عمر گران مایه ی تنی چند میلیون از هم وطنان ما به سمت نکبت گراییده می شود و دل هیچ بنی بشری به درد نمی آید. که صد البته هم مهم نیست و ارزشی ندارد.به یاد داشته باشیم که وقتی سهراب از پدر خود خنجر خورده بود و  آخرین لحظه های عمر ناکام خود را سپری می نمود،با زبان مفتخرانه به پدر خود می بالید و وعده می داد که رستم اگر بداند که تو قاتل منی ،چنان می کند و چنین...امروز نیز این لاله های روییده از خون جوانان وطن را پدر آبیاری می کند و هزاران دسیسه ی وطنی و غیر وطنی همه منجر به ریختن خون جوانان می گردد.غافل از این که همه ی فرزندان کاوه  ی آهنگر به سمت مرگ می روند و اقبال نحس خود را مانند نیاکان خود تجربه       می کنند.به خودم می آیم و به این نکته خودم را گوشزد می کنم که امروز این مرز و بوم همان آینده ی روشن امیرکبیر و قائم مقام ها ست همان دریچه های سوسو زن دختر بچه های ایل نکبت گرفته ی ایران ماست.قدری آهسته گام هایم را به سمت دیوان حافظ عزیز بر می دارم و طلب هم صحبتی با ایشان را در راستای آرامش خود برمی دارم تا مرهم پاره ای بر این زخم دیرینه ی ملتم باشد و چندی من را به روزهای هر چند سفید کم رنگ سوق دهد:

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری/کاتش از خرقه ی سالوس و کرامت برخاست.

و این آتش که هم چنان از خرقه ی نه توی سرنوشت بیرون می جهد و هم چنان خواهد جهید....

[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 10:32 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

 

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]
[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

گاهی منجر به حسادت می شوم.گاهی تنم به برجستگی های زبر تن یک حسود می خورد.ابتدا سوزش عجیبی دارد.کمی فوت می کنم. و سوزش درد اندکی التیام می بخشد.چندی می گذرد که این زخم حاصل از رشک شخص حسود ،بهبود یابد.زمان می خواهد تا خشکی مربوط به این زخم دوباره شادی و طراوت خود را به دست بیاورد....

زمان می برد تا جای قهوه ای مانده بر پوستم خوب شود.و این خوب شدن همراه با تجربه است ،که      حرف هایم را ،موفقیت هایم را به کسی نگویم.خدا در وجود آدمی نیرویی  به نام حسادت قرار داده است.شروع حسادت از آن جاست که اول یک نفر با تمام وجود می خواهد مثل تو باشد.کم کم دلش می خواهد اصلن خود خود تو باشد .بعد مدادی برمی دارد و سر تو را مچاله  و در خیالش سر خودش را نصب          می کند.از توهم موفقیت که بیرون آمد ،آرام به رسم ناجوان مردی کاری می کند که حلاوت این پیروزی به دل تو هلاهل شود.تلخ ِ تلخ....

این دنیا که امروزه روز برای من دار مکافات شده است و انعکاس حرف ها و رفتارها را به من منتقل     می کند ،که  بدنم را سرشار از زخم و درد نموده است.هر جور که سعی می کنم گوشه ای دنج و تاریک بیابم و به آن جا بخزم، خبری نیست.

تنهایی هم معضلی درد ناک تر....

دور که  می شوم دلم برای آدمیزاد تنگ می شود.نزدیک هم که می شوم مثل امروز خون آلود و تنها ...به گوشه ی نمور اتاقم پناه می برم.

تا کی دم بدون بازدم و یا بازدم بدون دم خواهد شد؟

[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

"همين شهر.....همين زن...."

دنيا قهرمان هاي رايجي دارد،

آهسته مشت   گره مي زنند.

كنار خطِ  شلوار و موازي مرگ ، رد مي شوند .

مرگ هميشه خاكستري مظنوني است

 كه شهر   تاوان پيري پدرش را

 از پاچه هاي لبريز مادر گرفت.

انتقام طعم دلنشيني است.

 بهتر است عكست را گوشه ي همين اتاق درج كني

 تا لمسی از خیانت ساده ای نصب شود .

تا تو ترك مي كني

كشاله هاي گوسفند  منحني سختي از عروس هاي دل گير مي شود.

تا تو ترك مي كني

همين عجوزه ي هزار قسيم

به دلنشيني نارنج ها

خدنگ پرت مي كند.

تا ترك تو.... اعتياد خفيفي از نيستي ممتد مي شود

دوباره از گوشه ي همين عكس

سرت را

و گوشه ي همين شهر تنت را

به بغض ِ هشت آويزان مي كني

همين كه شب

به آخرين انگشت هاي سگ ليسه مي كشد

تو تب مي كني

زرد مي شوي

و از" نهايت شب حرف مي زني"

دوباره اشك مي شوي

و از كناره ي همين شهر

تا انتهاي گونه ي همين زن رد مي شوي.

[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 3:39 قبل از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]

امروز بیست و سوم خرداد ماه است.و اولین روزی است که پسرم پا به هفت سالگی می گذارد.هفت سالگی خودم را به یاد دارم. (معمولن خاطرات مدرسه بیشتر در ذهن می ماند. ) کارت واکسنم مرتب و منظم ،توی پوشه بود و منتظر مدیر مدرسه کنار  دیوار مدرسه  ایستاده بودم و خیلی دلم می خواست در روبرو باز شود و برای اولین بار اتاق های مدرسه را ببینم .چقدر واضح  به یاد می آورم تیغه های آفتاب را که از گوشه ی کوه تازه بیرون می زد و من که نیم ساعتی زودتر ایستاده بودم ...چه شوق شیرینی بود. اولین روز کلاسم که ساعت ده صبح روی میز خوابم برده بود و معلم مسن مان که با آرامش بیدارم کرد .چه روزهای خوبی....و اما هفت سالگی پسرم که مثل روزهای تولد شش سالگی و پنج سالگی اش ،در کنارش نبودم .چقدر سخت طی شد ...و چه بد گذشت ...نه این که دلم نمی خواست و نه این که میلی به در کنارش بودن نداشتم،بلکه نمی شد.مرزی آهنین  بینمان بود و نمی توانستم ببینمش.پسرم ،من همه ی لحظه هایم را با تو و به عشق تو سر می کنم. وقتی پدر شدی خواهی فهمید.

[ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ روح اله محمدی قیری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این قدر غم دیده ام که بهار را هم به شکل غم تصور می کنم/نسترن های باغچه و نسرین های خاطره گواهی می دهند که زیر پای گلی له شدم.تباه شدم و از بین رفتم.از من فقط لاشه ای مانده که هر از گاهی به غم مجال می دهد که به سلول هایم نفوذ کند و دوباره مچاله ام کند.
امکانات وب