زیرنویس
امروز
تا....
در یک اولویت ایستاده ام تا مرکز را تو تعیین کنی
گزارشی سر هم کنی
من را به سمت خودت وصل کنی
که
راهنمایی ام کنی به سمت رندی چراغ چشمک زن گوشی ات.
به من پایبندی را گوشزد نکن ،
پدر خوانده ی مردود اصول منم که سال ها لای لباس عروسی یک زن
سکس ترین لحظه ها را به اسماعیل داده ام.
" گلی که خوم بدادم پیچ و ِ تابش "
فرضیه ی خوبی است اگر فرار کنی و برایم
یک بسته خلال بادام و جای لخت کفش های آهو بیاوری.
برای من لخت شو
من جزوه ی فاجعه را در اندام مورب تو جاگذاشته ام.
سخت --- یا --- ساده
آثار شیزوفرنی برای شیزوفرن ها هم جالب نیست.
مقاله ای در مورد فروش فیلم " من وجود ندارم. " خواندم . حاکی از این بود که نمایش شیزوفرنی خطرناک چندان جذاب و دارای فاکتورهای ماندگاری نیست .
تولیدکنندگان هنری به خاطر پرداخت های تخصصی و گرایش به فهم های دیالتیک هنری ، امروزه رو به تولید داده های سخت فهم و انرژی سوز برای نمایش و جذب به ذهن مخاطب دارند. در این بین قسمت هایی از اندیشه که به نوع افراد شیزوفرنی است هم دارای تولید بالاست که از نظر من مربوط به قشری است که با این اصول زندگی می کنند. و داده های هنری در این زمینه اگر ترجمه نشوند و با استفهام ها و دلالت های شخصی و قبیله ای به مخاطبی که گزینه های فراوانی برای گذران وقت دارند ، ارائه شوند . اتفاقی جز کم فروشی فیلم یا به اتمام نرسیدن یک داستان و یا های دیگر منجر خواهد شد.
نمایه های درونی یک داده ی هنری و لازمه هایی که ذهن مخاطب را برای اندکی تسخیر می کند ،چرا و چگونه می تواند به دنیای درون نقبی زده و الهه ای هر چند خطرناک را به مانایی برساند ؟
به نظر من در این قسمت از تولید است که دست های کارفرما برای تولید اثر بخش بسته می شود و نگارش هایی از تولید ارائه می شود که بدون حذف مخاطب به لایه زدایی و نوید نوین زندگی به روز رقم می خورد.
حاشیه ها به کنار می روندو دست های کارفرمای هنری به صورت لختی تقسیمات نوینی را ارائه می دهند.
زنگارهای جوان زندگی به سمت تغییر رنگ ها رفته و فسیل هایی هرچند جوان و خیلی زود به کناره می روند.
چرا آثار توده ای به مذاق همگانی خوشایند نمی شوند هم همین دلیل دارد که ترجمه ی ساده و همه فهم نمی شوند.هیشه فهمیدن های شخصی و نمایش آن هم به مذاق همه خوشایند نمی شود و این جاست که تصورات کارفرما نقش بر زمین می شود. این جاست که نیاز به این فصل از تولید که قشر مخاطب در هنگام تولید هنری جدی انگاشته شوند را مورد بازبینی می دانم و سخت نویسی را چندان جالب نمی دانم که ابزاری برای ارائه ی امروز نیست. فیلمی در فرانسه در همین روزها پر فروش می شود که به زندگی های ساده پرداخته می شود و به فروش انبوه می رسدکه ساده ساخته شده و همه هم فهمیده اند. این جاست که هیچ گزینه ای جز سخت نگاه کردن و ساده نوشتن باقی نمی ماند.
تا روال يك زندگي به خاطره اي قابل تعريف
يا داستاني نوشته شده تبديل شود ،
بر ستاره هاي داستان چه ها كه نمي گذرد!
کور
باید به این فکر برسم که
نقطه ای کور لغزیدن من را
به شیشه های مضطرب بعد از ظهر پیوند می دهد.
از خیالم امکان های متعددی بر می آید
به همین دلیل قول های زیادی به اشیا نامریی داده ام.
یک لغزش کور
یک کور ِ جا افتاده از حروف مونث الفبا
در آیینه ی منهدم خانه ی وزیر
به من
چشم پرت می کند.
گوساله ها از نرینگی گل
خشک بودن را حدس می زنند.
اگر دست هایت
کنار دیرک عمودی
یخ بسته باشد،
دلم تنها عضو تنگ ِ جا گذاشته در ابهام است.
" آفریقا "
روی آفریقا باید بدون کفش راه بروی
و هر سیبی از درخت افتاد
بدون کشف نیروی جاذبه
به فکر گاز باشی که تا چند ماه دیگر
در همه جای شهر فراگیر می شود.
اگر دست به آفریقا نزنی
برای خودش رنگ خوبی دارد
که بالاتر از آن کشورهای در حال ِ توسعه است .
پوسیدگی آفریقا مال مسواک نزدن به موقع نیست
یقینن به خاطر دست های مکروه سفید پوستی است که
سابقه ی آفریقا را پاک می کند
همین که دست به آفریقا می زنم
گرد سفیدی روی برجستگی انگشت هایم باقی می ماند.
" الجزیره"
اسم الجزیره یا حناق است یا پنیر سفید
که خیلی خوشم می آید توی سرطان کهنه ات سیرابی کند
یک مرد گنده قرار نیست دستمالش را روی پستان های آجیده جا بگذارد .
همین که موهایت را رنگ می کنی
دلم می خواهد تو ترویج عقاید ِ مذهبی ات را شروع کنی
سیرابی بپزی و من را به صرف پوزخند شماتت کنی .
تو موهایت را رنگ می کنی
زیتون می خوری
و از آدامس های تند خوشت می آید
اما من هنوز تکمه های محکم ایدئولوژی را به هر بیوه زنی ترجیح می دهم.
کسی که نمی تواند به من فوت کند در ادرار کردن مشکل دارد
پزشک می نویسد انکار
من تمایل به انکار دارم.
رنگ
طرح کم رنگ زود پاک می شودو جالب است بفهمی کم رنگی یک طرح
تاثیری در روند افزایش میرایی چهره ی من ندارد
من بیست و هشت تا از تابستان ها گرمم شده است و
این جا که ایستاده ام ،مرگ جراتی است که من ندارم.
نظر شما راجع به یک دهلیز ِ تنگ که جدول خطرناکی را در خودش حل کرده
حتمن ترس است
که یک پاسخ معقولی به پیرامون های مبهم است.
خوشم می آید از بانویی که مرگ را
توی امضای سکسی اش تایید کرده و
از تو که جنازه ات را کفش های ملی حمل می کند
رستم تر است.
طرح کم رنگ
تدوین با درایتی از نقاش هم می تواند باشد.
نگره های بدل از معنویت
تصور این نکته که قومیت های پیوسته و منفک در حال از هم پاشیده شدن و جذب به وحدت فردی است ، ما را به نوعی سر در گمی و رویارویی با بلف فلسفی دچار می کند . این جا محلی برای سبک شدن تاریخ از تکرار های ممتد قرون انباشته است. فصلی از جهان با رنگ و تکنیک های فرا تصور گذشتگان است. بت ها و همه ی فسیل هایی که اکثریت تاریخ را اشغال نموده امروز به راحتی سهم فراموشی می شود و ما با مواجهه با قندیل های نور گرفته ی تکنیک زده ، راحت تسلیم می شویم.
نقطه ی مرکزی و گرانیگاه هستی در حال تکثیر و ازدیاد است و کلمه ی تقسیم و سهم و اندیشه ی طبقه بندی در حال تغییر و گرفتن معنای نو است.همه ی چیز ها وقتی در دایره ی هستی می ایستد و محتوا پیدا می کند که جزیی از آگاهی ِ ما باشد و نیاز ها مبنایی برای تعریف بودن هاست . دسترسی به تصورات و در دسترس بودن آن چه که در تراز اول تکنولوژی است با هزینه ی اندک کمکی به شکسته شدن دیوار صوتی معنویت است.
ساز و کار معنویت که روزگاری بار رعایت دستور را در دورترین نقطه ی فرمانروایی به دوش می کشید امروز به شکل اندیشه ی شهروندی قابل رویت است و جهان فصل مودبانه تری را طی می کند . خاطره های آلوده به ترس که گاهی عمده ی عمر انسانیت را اشغال نموده با ثبات بیشتر اما به شکل خلاق در حال آفرینش است و تقدس و معنویت سهم همه ی انسان ها خواهد شد و افراد که همه شهروند های نمونه ای هستند در حال رقابت برای رعایت هستند . فرد های پراکنده که همه ، همه چیز دارند و همه چیز می توانند تقاضا کنند بدون دست یازیدن به حق هیچ کس ، حتا در دورترین نقطه ی هستی . دنیای جالبی است.
روشنفکر و بهتر بگویم فیلسوف هایی که در دنیا وظیفه ی انتقال معنای تغییر ها به همه را دارند خیلی سریع و رسمی با فنون و تکنیک های جدید معنویت روبه رو می شوند و خیلی زود به ترجمه ی آن ها می پردازند که مبادا دارندگان سنتی اندیشه نگران از دست دادن مایه های فطیر آبا و اجدادی خود شوند. نگره های بدل از معنویت و تقدس گام های موثر و قابل انتشاری برای ادامه ی زیست انسان روی این کره و هستی است.
در واقع عمل درست اندیشمندان علوم انسانی و قابل هضم نمودن اندیشه ها برای همه ی طبقات سنتی انسانی است که از به وجود آمدن بت های غیر قابل هضمی مثل طالبان جلوگیری می کند و تکنیک های موثر آن هاست که دعوت نامه ی مودبانه ای برای تغییر ژن های زندگانی انسان محسوب می شود.
ترس از عدم امنیت و زندگی در جهانی که هر فرد در چهار دیواری دهانش به شکل فجیعی تنها محسوب می شود برای شخصی که در مکانیزم رمانتیک هستی پرورش یافته ، یک حق مسلم است و اطلاع رسانی دقیق است که چنین انسانی را طعمه ی جهان نوین می نمایاند. به هر حال آرامش فکری عجیبی و یا بهتر بگویم فسیل شده ای روی دوش انسان معنویت سرشت نشسته است و تغییر آن یک بازدم مو ثر را طلب می کند و هر لحظه ممکن است شکل سرشاری از مبارزه را خلق نماید. این جاست که طعم واقعی تغییر به شکل نومید کننده ای از مقاومت تبدیل می شود و نگره های بدل از معنویت به تندیس هایی از اجنبی و تفکر نوین تهاجم نمایان می شود.
این جاست که ترجمان دقیق از تصورات نوین هستی نقش به سزایی در به پایان رساندن عمر سنت را دارا می شوند و شکاف موجود بین فردیت ِ واحد که شکل راستین زمان است را پر می کند. انسان نقد به سزایی از گزینه ی مدرن خود خواهد شد و نیازی به تلاش برای تغییر نخواهد بود و جوشش تصوف به طرز گداخته ای رواج خواهد یافت. اگر بگذارند و اگر پیروزی سهم انسان نواندیش گردد جهان مامنی خارق العاده برای همه نوع سلیقه در عین تقدس و معنویت خواهد شد و تجلی انسان از دیدگاه های مختلف پدیدار خواهد شد . آموزش درست نگره های بدل از معنویت گاهی ساختار ازلی سلیقه ها را مدون و قابل احترام برای همه خواهد نمود و با گذشت چند نسل از انسان تعریف های جدیدی از کلمات مختلف ارائه خواهد شد. این فصل از عمر انسان تبدیل به شبکه ی موثری از افق علی انسانیت می گردد و حق داشتن به همه ی واحد های هستی داده می شود. کانون مرکزی هستی به شکل تنیده ای در همه جای هستی قرار می گیرد و مغز هر انسان به نظر من محلی برای رویارویی و آرامش و دایره ی اصیل معنویت خواهد شد . و انسان که در معرض تغییر و تبدیل به گونه ای دیگر که نوعی تغییر شیمیایی محسوب می شود ، دارای خستگی شدیدی است خیلی سریع به شادابی عمیق و میل ظهوری در همه ی سطوح دست خواهد یافت.
البته فعل های به کار گرفته شده در نوشتار فوق همه نوید از انجام می دهند اما ببینیم گوی پیروزی به دست کدام یک از طرفین اندیشه خواهد افتاد.... ببینیم.
" گیلان "
گیلان
شاه راه بغض کرده ای است
بین انگشت های من
که نجابت تلخی را رقم می زند.
و تلخ
همین آشنا بودن من
و رگ های برجسته ی سبز ِ خانم های گیلانی است.
تا حالا به سربازی که
دمای سربازیش را به فارنهایت ثبت کرده فکر کرده ای .
فکر آخر ماه که قضیه فاش می شود
و تو باید به گیلان بروی و تمام درب ها را نزده ، رد کنی
و لخت مادرزاد چند تا ماهی بخری ،
با جیبی انبوه از شماتت سیمانی والدین.
من برای فرار تو را ترجیح می دهم
که نصف گربه های قوز کرده را
توی اسپانیا ملاقات می کنی .
------------------------
"من "
پای ِ تخت را آرام جابجا کن
شهر به هم می ریزد
کسی نباید بداند این شهر را من ساخته ام
کسی نباید بداند همه ی جفت گیری های این شهر را
من طراحی کرده ام
مانکن های مودب را من گذاشته ام کنار خیابان
خودم گفته ام نئون های شهر آبی باشند.
چند تا از خیابان ها را یک طرفه می کنم
و خیلی زود نظرم راجع به رنگ فسفری تابلو ها عوض می شود
من فقط برای این شهر اسم پیدا نکرده ام
به خاطر همین
دستور می دهم :
پای ِ تخت را خودت تصمیم بگیری کجا بگذاریم .
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by tem.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM